تبليغاتX
وبلاگ رسمی سروش بیات پور
اندر احوالات بنده ...
یه سلام گرم تابستونی با کلی شادی و نشاط به همه دوستای گلم

حالتون چطوره؟ اوضاع احوال؟ خوش میگذره؟ خدا رو شکر ...

اول یه خبر: یکی از پروژه های تابستونی داره راه میفته و پنجاه درصدش حله بقیش مونده که تا آخر تیر راه میفته!

بعد از این خبر میریم سراغ اندر احوالات خودم:

وقتی که خبر مرگ مایکل جکسون هنرمند خوب موسیقی پاپ رو گذاشتم تو وبلاگ و نوشتم که بیست و چهار ساعت بعد برش میدارم بعد از گذشت بیست و چهار ساعت نمیدونستم چی بنویسم؟! آخه خبر تازه ای یا خاطره ای نداشتم، بخاطر همین تا چند لحظه پیش هم روی وبلاگ بود و حالا هم بیوگرافی مایکل جکسون در ادامه مطلب هستش میتونید اونجا بخونید.

تا گذشت و شد روز دوشنبه! پدرم قرار بود برای شرکت در بیست و سومین گردهمایی روسای تعمیرات پتروشیمی به بجنورد استان خراسان بره؛ ساعت یک ربع کم هم پرواز داشت که البته تا ساعت هشت به علت خرابی قطعه ای از هواپیما توی فرودگاه شیراز بودن؛ یعنی یه تاخیر هفت ساعتو ربعی!

ما هم قرار بود بریم خونه مامان بزرگم بمونیم؛ رفتیم دیگه ... در کل اتفاق خاصی نیفتاد روز اول، اما همه ماجرا از اولین ساعات روز سه شنبه شروع شد:

منو امین پسر خالم رفتیم توی حیاط بخوابیم، هوا واقعا گرم بود و گفتیم که برای احتیاط بیشتر پشه بند ببندیم!

وقتی که خوابیدیم یکی دو ساعتی گذشت. من هیچ وقت عادت ندارم دوازده بخوابم تا سه بیدار بودم.

حول حوش ساعت دو و ربع دیدم که یک دستگاه سوسک بالدار توی پشه بند داره نمایش هوایی اجرا میکنه!

منم از سوسک چندشم میشه، سرم رو برگردوندم پایین تخت تا یه وقت روی صورت من بنده خدا فرود نیاد.

این گذشت یه نیم ساعت بعد دیدم یه گربه طلایی خوشگل داره در حال رو با صورتش میزنه کنار تا بره داخل. کپی گارفیلد بود!

پیشتش کردم و اونم حرف گوش کرد و از اونجا رفت ...

بعد از گذشت این موارد خسته بودم خوابیدم تا صبح.

صبح تا شب روز سه شنبه اتفاقی نیفتاد فقط وقتی میخواستم از کلاس (نه و ده دقیقه شب) برگردم چند تا جوون رو دیدم که داشتن بنزین میفروختن لیتری سیصد و پنجاه! یکم برام عجیب بود اما اینو هم ولش کنید.

وقتی رسیدم خونه مامان بزرگ ساعت ده شب بود؛ شام خوردیم و با پسر خالم تصمیم گرفتیم به مناسبت شروع تابستون یه پارتی راه بندازیم!

بنده خدا مامان بزرگمو مامانم و دختر داییمو هم کشوندیم تو پارتی! (آخه پارتی دور همیش کیف داره)

تا ساعت یک میخوندیم و میرقصیدیم. (شانس آوردیم به عنوان خونه گروهی نگرفتنمون)

ساعت یک خرد و خسته رفتیم تو رخت خواب دیگه اصلا نفهمیدم چی شد؛ در عرض پنج دقیقه خوابم برد!

فردا صبحش که میشه دیروز صبح قرار بود علیرضا بعد از امتحان بیاد اونجا.

(آخه بخاطر امتحانای پایان ترم دانشگاه تا الان هر جا ما میرفتیم اون نمیومد!)

ساعت دوازده رسید؛ (یه چیز رو اینجا اضاف کنم که مودم نوت بوک مامان بزرگ خراب بود واسه همین نشد صبح بیام تولد فاطیما خانوم وگرنه میرسوندم خودمو)

نهار خوردیمو یه استراحت کوچولو و بعدش رفتیم واسه پیش تولید یکی از پروژه ها (همون اینترنتیه)

عصر هم گذشت تا ساعت هشت اومدیم خونه.

لحظه آخر اومدم تولد فاطیما که دیگه خیلی دیر بود.

اما تلفنی واسش توضیح دادم.

دیگه از حضورتون مرخص میشم و تا نوشته های بعدی همه شما رو به خدای عزیز میسپارم.

خدا یار و نگهدارتون باشه!


ادامه مطلب
2 نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط سروش بیات پور  | 


با طرح های جدید من در آستانه اولین سالروز افتتاح این وبلاگ همراه باشید