<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>وبلاگ رسمی سروش بیات پور</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/</link>
<description>بزرگ ترین آرزوی من اینه که کوچک ترین آرزوی تو باشم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 06 Aug 2009 22:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میلاد نور مبارک</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;نــــــــــــــــــــیمه شــــــــــــــــــــعبان مبــــــــــــــــــــارک&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 22:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عملیات موفقیت آمیز کنسلینگ سفر آقای پدر</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;بالا نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا کسانی که کنسرت شنبه اول آگوست اندی رو توی ارمنستان دیدن یا خبر دارن که از کجا میتونم گیرش بیارم حتما با من تماس بگیرن. شماره من توی &lt;A href=&quot;http://soroushbayatpour.blogfa.com/profile&quot; target=_blank&gt;پروفایل&lt;/A&gt; وبلاگ هست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;ANDY in Yerevan&quot; hspace=0 src=&quot;http://i12.photobucket.com/albums/a211/Cgeragosian/ANDY-YEREVAN-ARMENIA-1AUGUST2009.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام دوستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال و احوال؟ من که توی این هفته ای که گذشت خیلی حالم سر جاش نبود و یه سری مشغله های فکری داشتم که ذهنمو اذیت میکرد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه از خاطرات بخواید بدونید باید بگم که نوشتمشون، همون دو سه روز اول، اما جایی نیست عکسامو بصورت سایز کوچیک آپلود کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه سایتی سراغ داشتید که مثله تینی پیک یا ایکس اس بشه توش عکس آپلود کرد بم معرفی کنید تا عکسا و متنو بزارم اگه هم نه که میره واسه دفتر خاطرات خودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم چه خبرا؟ اول یه خبر جالب بتون بدم: تا بعد از جشنواره بیست و سوم به اون نوشته ای که این زیر بصورت فلش رد میشه حتما حتما عمل میکنم ... تا اون موقع چند تایی هم سورپرایز آماده میکنم که حالشو ببرید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا میریم سراغ اصل مطلب (مگه خواستگاریه؟!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفته پیش چهارشنبه وقتی بابایی از سر کار برگشت در ارتباط با یه ماموریت حرف میزد، که البته هنوز قطعی نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه بعد از ظهر وقتی اومدش خونه گفت بلیط گرفتن واسه جمعه ساعت ده شب.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با نگرانی پرسیدم: بلیط چی؟ - بابایی جواب داد: هواپیما – باز پرسیدم: چه شرکتی؟ - بابا جواب داد: ایران ایر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار دنیا رو سرم خراب شد. چون تا حالا دو تا از پرواز ها خورده بود زمین گفتم خدای نکرده لابد اینم سومیشه. (نیست من بد شانسم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب اصلا خوابم نبرد، فرداش توی رادیو همش توی فکر بودم اصلا حواسم به اجرا نبود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا گذشتو گذشت دوشنبه شب پیشنهاد دادم با ماشین خودتون برید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابایی گفت: نه اما شاید با اتوبوس برم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار خدا گفت قاره های اروپا و آمریکا برا تو ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خوشحال شدم، تا بالاخره دیشب متوجه شدم که بلیط هواپیما رو دادن تا پس بدن و بلیط اتوبوس واسه جمعه صبح گرفتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با این کار بابام کلی حال کردم و فردا صبح هم میره و ما هم شاید بریم خونه مامان بزرگ.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دوشنبه با هواپیما بر میگردن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;ادیت اول (سوم آگوست):&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر ساعتی پیش بابایی از سفر برگشت!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;.::تــــــــــــــــــــموم شــــــــــــــــــــد::.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پستو چند روزی میزارم باشه اما بعدش یه اتفاق غیر منتظره میفته که باید ببینید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی تا یادم نرفته روز یکشنبه هم امتحان کوییز کانون ریاضی دارم واسم دعا کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیشتر از این مزاحمتون نمیشم، منتظر نظرای پر از مهرتون هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداحافظ و به امید دیدار ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;مجله مالتی مدیا سبزینه - پروژه جدید&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/h-editor/ads.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 11:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروژه جدید</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/h-editor/ads.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 10:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات بنده ...</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>یه سلام گرم تابستونی با کلی شادی و نشاط به همه دوستای گلم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالتون چطوره؟ اوضاع احوال؟ خوش میگذره؟ خدا رو شکر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول یه خبر: یکی از پروژه های تابستونی داره راه میفته و پنجاه درصدش حله بقیش مونده که تا آخر تیر راه میفته!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از این خبر میریم سراغ اندر احوالات خودم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که خبر مرگ مایکل جکسون هنرمند خوب موسیقی پاپ رو گذاشتم تو وبلاگ و نوشتم که بیست و چهار ساعت بعد برش میدارم بعد از گذشت بیست و چهار ساعت نمیدونستم چی بنویسم؟! آخه خبر تازه ای یا خاطره ای نداشتم، بخاطر همین تا چند لحظه پیش هم روی وبلاگ بود و حالا هم بیوگرافی مایکل جکسون در ادامه مطلب هستش میتونید اونجا بخونید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا گذشت و شد روز دوشنبه! پدرم قرار بود برای شرکت در بیست و سومین گردهمایی روسای تعمیرات پتروشیمی به بجنورد استان خراسان بره؛ ساعت یک ربع کم هم پرواز داشت که البته تا ساعت هشت به علت خرابی قطعه ای از هواپیما توی فرودگاه شیراز بودن؛ یعنی یه تاخیر هفت ساعتو ربعی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم قرار بود بریم خونه مامان بزرگم بمونیم؛ رفتیم دیگه ... در کل اتفاق خاصی نیفتاد روز اول، اما همه ماجرا از اولین ساعات روز سه شنبه شروع شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منو امین پسر خالم رفتیم توی حیاط بخوابیم، هوا واقعا گرم بود و گفتیم که برای احتیاط بیشتر پشه بند ببندیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که خوابیدیم یکی دو ساعتی گذشت. من هیچ وقت عادت ندارم دوازده بخوابم تا سه بیدار بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حول حوش ساعت دو و ربع دیدم که یک دستگاه سوسک بالدار توی پشه بند داره نمایش هوایی اجرا میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم از سوسک چندشم میشه، سرم رو برگردوندم پایین تخت تا یه وقت روی صورت من بنده خدا فرود نیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این گذشت یه نیم ساعت بعد دیدم یه گربه طلایی خوشگل داره در حال رو با صورتش میزنه کنار تا بره داخل. کپی گارفیلد بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشتش کردم و اونم حرف گوش کرد و از اونجا رفت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از گذشت این موارد خسته بودم خوابیدم تا صبح.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح تا شب روز سه شنبه اتفاقی نیفتاد فقط وقتی میخواستم از کلاس (نه و ده دقیقه شب) برگردم چند تا جوون رو دیدم که داشتن بنزین میفروختن لیتری سیصد و پنجاه! یکم برام عجیب بود اما اینو هم ولش کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی رسیدم خونه مامان بزرگ ساعت ده شب بود؛ شام خوردیم و با پسر خالم تصمیم گرفتیم به مناسبت شروع تابستون یه پارتی راه بندازیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنده خدا مامان بزرگمو مامانم و دختر داییمو هم کشوندیم تو پارتی! (آخه پارتی دور همیش کیف داره)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ساعت یک میخوندیم و میرقصیدیم. (شانس آوردیم به عنوان خونه گروهی نگرفتنمون)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت یک خرد و خسته رفتیم تو رخت خواب دیگه اصلا نفهمیدم چی شد؛ در عرض پنج دقیقه خوابم برد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا صبحش که میشه دیروز صبح قرار بود علیرضا بعد از امتحان بیاد اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(آخه بخاطر امتحانای پایان ترم دانشگاه تا الان هر جا ما میرفتیم اون نمیومد!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت دوازده رسید؛ (یه چیز رو اینجا اضاف کنم که مودم نوت بوک مامان بزرگ خراب بود واسه همین نشد صبح بیام تولد فاطیما خانوم وگرنه میرسوندم خودمو)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نهار خوردیمو یه استراحت کوچولو و بعدش رفتیم واسه پیش تولید یکی از پروژه ها (همون اینترنتیه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر هم گذشت تا ساعت هشت اومدیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه آخر اومدم تولد فاطیما که دیگه خیلی دیر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما تلفنی واسش توضیح دادم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از حضورتون مرخص میشم و تا نوشته های بعدی همه شما رو به خدای عزیز میسپارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;خدا یار و نگهدارتون باشه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ســــــــــــــــــــلام تابــــــــــــــــــــستون</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>سلام سلام سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول از همه یه سوال ... چرا اینقدر سلام میکنم؟ شاید بخاطر ذوق و شوق گرفتن کارنامست که دیروز آقای پدر گرفت! (بد نبود، ای راضی بودیم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم. خوبید شما؟ چه خبرا؟ دیگه دوم سوی ها هم باید تموم شده باشن؛ امتحاناشون رو میگم ... و فقط یک میلیون و دویست و پنجاه و دو هزار نفر کنکوری موندن که هنوز باید درس بخونن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از هر چیز تا یادم نرفته تولد مامانیه گلم رو که امروزه (اول تیر) تبریک میگم و حالا میرم سراغ متن آپدیت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب با چی شروع کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول سفر تورنتو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز دوشنبه ساعت نه شب سینمایی فرشته نزدیک است (عاطفه) قرار بود پخش شه و منم خیلی دوست داشتم ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ساعت نه همه چیزامو آماده کرده بودم و رفتم نشستم جلو تلویزیون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ده دقیقه ای بیشتر از فیلم نگذشته بود که صدا اومد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سروش بیا شام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا ضد حال بدی بود. تازه اولین سکانسی بود که ترلان رو داشت نشون میداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناچار بودم دیگه رفتم شام؛ نه و نیم دوباره برگشتم تلویزیون دیدن، خلاصه تا ده و نیم فیلم رو دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل فیلم جالبی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرتون رو درد نیارم، ساعت ده و سی و پنج از پشت تلیوزیون بلند شدم بابایی سریع آژانس گرفت و رفتیم فرودگاه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونجا تازه ساعت یازده بود. به سرعت رفتم کافی نت و آپ زیری رو گذاشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی وقت تلف کردم تا شد یازده و چهل و پنج.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا کارامون رو کردیمو (گمرک) و سوار شدیمو پرواز، شد دوازده و نیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یه هواپیما بریتیش ایر به سمت لندن پرواز کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ام پی تری گذاشتم تو گوشمو خوابیدم اما بابام میگفت ساعت یک و نیم صبح به وقت لندن (پنج صبح به وقت تهران) رسیدیم فرودگاه هیترو! یه توقف یک ساعته و بعد دوباره پرواز به سمت تورنتو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به گفته بابایی ساعت یازده و نیم شب به وقت تورنتو (هشت صبح به وقت تهران) رسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من همینجور که خواب بودم یه دفعه دیدم تو هتلم. (هتل ایرانی &lt;A href=&quot;http://www.scancanada.com/lang.php?page=11&quot; target=_blank&gt;اسکان&lt;/A&gt; تورنتو)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر عکس همه بچه ها که کنجکاوی میکنن و همه سوراخ و سمبه های محل اقامت رو بیرون میکشن من مظلومانه به طرف تخت حرکت کردم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ساعت پنج بیدار شدم و رفتم پشت کامپیوتری که توی اتاقمون بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو تا وبلاگ &lt;A href=&quot;http://lyric-words.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;متن ترانه های فارسی&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://interview-report.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مصاحبه و گزارش&lt;/A&gt; رو آپ کردم بعدش کامنتامو خوندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت شش بود دوباره رفتم خوابیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحا بابایی میرفت واسه بازدید پتروشیمی های شهر های دیگه و منم تو هتل میخوابیدم یا تلویزیون میدیدم یا تو هتل گشت میزدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی یه دوست هم پیدا کردم بنام مهدی که میگفت توی مدرسه ایرانیان لندن پیش دبستانی با هم همکلاس بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یادم نمیومد ولی تعجب هم نکردم آخه اونم با باباش که همکارم بابام بود اومده بود اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه گذشت تا روز پنجشنبه هجدهم جون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت نه شب به وقت تورنتو به سمت تهران پرواز داشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزا رو آماده کردیم و رفتیم فرودگاه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت هفت و نیم فرودگاه بودیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازم باید وقت تلف میکردیم؛ منم که استاد بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دوستم مهدی کلی گشتیم تو فرودگاه تورنتو و وقتی بلندگو اعلام کرد که به جایگاه بریم بازم کلی معطلی داشتیم تا بالاخره سوار شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پرواز پنج ساعته و یه فرود زیبا در تهران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ده صبح بود به وقت تهران که رسیدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هواپیمای سفید با خطوط قرمز رنگ ایر کانادا پیاده شدیم و سوار هواپیمای ایران ایر خودمون شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه حدودا ساعت یک بود رسیدیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی جاتون سبز بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معمولا اینجور مواقع میرفتم سراغ عکس اما این دفعه از گذاشتن اونها معذورم آخه تمامی عکسهایی که من توش هستم یا بابایی کنارم ایستاده و یا مهدی که دوست نداشت عکسش وارد اینترنت بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(نمیشد بگم واینسید واسه وبلاگ میخوام از روی اجبار تقریبا یه مموری چهار گیگ سونی پر شد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اگه شد یه جوری کراپشون میکنم و میزارم ولی اگه نشد به بزرگی خودتون ببخشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برم سراغ موضوع بعدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه نکته کوتاهه برای اونایی که شاید فکر کنن برخی نوشته های من اغراقه و چاخان میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببنید من اگه بخوام وبلاگم رو با چاخان و دروغ پر کنم که میشم مثله رئیس جمهور.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونید واسه چی؟ آخه میتونم به جرات بگم بیش از نود درصد فامیل ما آدرس این وب رو دارن آخه روز افتتاحش براشون اس ام اس کردم و حتما خیلی هاشون (اگه بخواید اسم میبرم: از خاله و پسر خاله هام گرفته تا عمو و پسر عمو دختر عمو ها و عمه ها و ...) هم سر میزنن و اگه من بخوام چیز دروغی اینجا بنویسم سه سوت همه فامیل میفهمن آخه میدونید مدیر بی بی سی آشنامونه؛ میدونید که؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال پس بیایید وقتی نوشته های منو میخونید صداقت منو هم در نظر بگیرید ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا یه چیز باحال:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ســــــــــــــــــــلام تابــــــــــــــــــــستون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سورپرایز های تابستونی در راهن منتظر باشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;(چه خداحافظی سریع و بی محتوایی)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 10:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروژه های تابستونی، جشن تولد، انتخابات، سه تا عکس و ...</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>سلام دوستان 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر نکنم با دوری من به شما بد گذشته باشه هر چند خیلی هم از شما دور نبودم و هر روز به مدت یک ساعتی میشد میومدم نت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته نیازی نبود خودمو تحریم کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال دیگه همه امتحانامو دادم و یه کنکور سازمان فنی و حرفه ای مونده که اون رو هم اول تیر خواهم داد و بعدش یه سلام گرمو تابستونی به تابستون گرمو دوست داشتنی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز پروژه های تابستونیم رو مشخص نکردم اما فقط بدونید یکیش اینترنتیه و اگه دوستانی که به همکاریشون نیاز شدیدی دارم محبت کنن و با من همیار باشن حتما با موفقیت شروع و تمومش میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیشو نمیگم تا یواش یواش متوجه شید. همون:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;Keep In Touch&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذریم، بعد از این همه خوش و بش الکی میریم سراغ پسر خاله عزیزم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;علیرضا جونم! نوزدهمین سالروز تولدت (نوزدهم خرداد) مبارک باشه ... ایشالا صد و بیست سال زنده باشی ... (میبخشید تاخیر داشت خودت میدونی که)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;جشن تو شروع زیبای تموم زیباییاست&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;علیرضا جون تولدت مبارک&quot; hspace=0 src=&quot;http://i15.tinypic.com/6cxg9eb.gif&quot; align=baseline border=0&gt;تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک&lt;IMG alt=&quot;علیرضا جون تولدت مبارک&quot; hspace=0 src=&quot;http://i15.tinypic.com/6cxg9eb.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;امشب خونمون پر از طنین دل نوازه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو کوچه پر از نوای دل نشینه سازه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عزیزم هدیه من برات یه دنیا عشقه&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;زندگیم با بودنت درست مثله بهشته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;عزیزم دوست دارم تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم از جشن تولد، البته بزارید تیر ماه بیاد کلی جشن تولد داریم. از مامانمو دختر عموم گرفته که اول تیرن تا فاطیما که دهم و ترلان که هجدهمه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پیشاپیش تولد همگی مبارک ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی چه خبر از انتخابات؟ اشتباه فکر نکنیدا؛ فقط گفتم در مورد چهارشنبه شب بگم که بدونید تا حدود ساعت یازده شب چهارراه هوابرد شیراز چه گذشت؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاتون سبز چهارشنبه گذشته عصر رفته بودیم خونه مامان بزرگم بعد شب که میخواستیم بیایم هیچ تاکسی تلفنیی ماشین نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بابایی که زنگ زدیم گفت بیام دنبالتون گفتیم نه امشب چون شب آخر تبلیغات انتخاباتی هستش حتما خیلی شلوغه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه رفتیم که با تاکسی عادی بریم وقتی رسیدیم سر خیابون همه تاکسی ها پر بودن، اتوبوس رو که نگید داشتن منفجر میشدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه طرفدارا هم سو استفاده میکردن و در حال تبلیغات بودن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احمدی نژادی ها میگفتن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;      موسوی کم آورده          بچه سوسول آورده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موسوی ها هم کم نیاوردن، اونا به جای شعار فحش تحویل میدادن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته احمدی نژادی ها راست هم میگفتن آخه بچه قرطی ها ساسی گذاشته بودن پیاده میشدن با دخترا میرقصیدن و بعد که ترافیک روان تر میشد دوباره سوار میشدن یه متر جلو تر روز از نو روزی از نو ولی اینو هم بگما همشون اینطور نبودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دختر و پسرای مودب هم زیاد توشون بود اما اینا توی ذهن میزدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من به روحیه نوجوونیم برخورد؛ چون نزدیکه ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی بودیم به همه مچ بند سبز میدادن منم گرفتم و رفتم جلو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دختر یا پسری که میومد و ویکتوریا میداد منم جواب میدادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه وسیله ای بود واسه وقت گذرونی ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرش هم ماشین گیرمون نیومد برگشتیم خونه مامان بزرگم و شبو موندیمو پنجشنبه صبح هم برگشتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه جای همه طرفدارا و طرفدار نماها (مثله من) خالی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم چند تا عکس از تبلیغات: (میبخشید کیفیت کمه نمیدونستم قراره اینطوری بشه دوربین همراهم نبود)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://sos.bayatpour2008.googlepages.com/AhmadiNejadsFans.jpg&quot; target=_blank&gt;احمدی نژادی ها - سه شنبه گذشته - میدان احسان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://sos.bayatpour2008.googlepages.com/MousavisFans.jpg&quot; target=_blank&gt;موسوی ها - چهارشنبه گذشته - چهارراه هوابرد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://sos.bayatpour2008.googlepages.com/HavaBordSt.jpg&quot; target=_blank&gt;ترافیک خیابان هوابرد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی شانزدهم تا هجدهم جون هم منو بابایی میریم تورنتو (یه سفر کاریه که بابا جونم لطف کرده منم میبره) وقتی برگشتم عکس میگذارم و یه سفر نامه هم ضمیمش میکنم! الانم تو فرودگاهم بخاطر قطعی شبکه ها نشد ظهر آپ کنم ریختم رو فلش اومدم اینجا از کافی نت استفاده کردم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه بیش از این مزاحم نمیشم؛ دوستانی که تعطیل شدن (مثله من) برن حالشو ببرن، آقایون و خانوم هایی هم که کنکور دارن موفق باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه من باید برم ولی تا چند روز دیگه دوباره برمیگردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه عمری باقی موند و تونستم بیام نت آپ بعدی رو با ذکر چند نکته شروع و بعد از یه سلام گرم تابستونی به تابستون دوست داشتنی اونو به پایان میبرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشید ... فعلا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Jun 2009 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سروش دو پا</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>سلام و خسته نباشید به همه دوستای درس خون 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبید؟ کتاباتون خوبن؟ سلام میرسونن؟ سلامت باشن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هفته هفته کاملا پر مشغله ای داشتم، یه پام مدرسه یه پام باشگاه (خ.ج) بود، یه دست به برگه های کتاب و یه دستم رو کیبرد خلاصه خیلی خسته شدم ولی به قول یکی از دوستام بود که میگفت: تابستون میشه یادمون میره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه چه خبر؟ ما از پنجشنبه حول و حوش ساعت ده صبح بود تعطیل شدیم با محمد رفتیم یه گشتی دور و بر مدرسمون توی قصرالدشت زدیمو هر کدوم رفتیم خونه هامون که عکسای قصرالدشت رو واستون میزارم. (شیرازی ها میدونن با صفا ترین محله شیراز قصرالدشت هستش)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم تا امروز همش دارم درس میخونمو درس میخونمو درس میخونم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجشنبه هم امتحان فیزیک داریم و امتحانامون هم تا اول تیر طول میکشه البته بیست و چهارم تمومه ها ولی به اجبار فرم هنرستان های فنی و حرفه ای رو هم پر کردیم که جمعه اول تیر باید بریم و امتحان بدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه میدونید الان ساعت چنده من دارم اینو مینویسم؟ وایسید یه نگاهی به ساعتم بندازم ... اوخ اوخ چهار و ربعه. تا الان داشتم میدر۳۰دم (لحظاتی پیش آخرین مبحث فصل آخر فیزیک رو تموم کردم) و الانم گفتم بیام اینو آنلاین بنویسمو بزارم و بعدش لالا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی اول آگوست اندی (یروان) ارمنستان کنسرت داره خدا کنه مثله کنسرت کداک سیدی اینم بیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مزاحمتون نشم! برید به درساتون برسید منو هم دعا کنید اول دبیرستان رو به خیر بگذرونم همینجور که تا الانش گذشته ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا تا بعد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس های قصرالدشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کوچه باغ:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;کوچه باغ قصرالدشت&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/2q0qc7o.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://rahimihaghighi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;محمد&lt;/A&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Mohammad RahimiHaghighi&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/2885bmd.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من با کیف و لباس مدرسه:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=Me hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/dqlpgw.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینم یه پیشیست که مامانشو گم کرده:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;نازی ...&quot; hspace=0 src=&quot;http://i40.tinypic.com/vzu2k3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 00:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حادثه چگونه رخ داد؟</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>در پی درگذشت &lt;A href=&quot;http://incognito-stunts.de/&quot; target=_blank&gt;پیمان ابدی&lt;/A&gt; هنگام اجرای یکی از صحنه های اکشن تله فیلم چشم های نامحسوس دستیار کارگردان و برنامه ریز این تله فیلم (مسعود حقی) گفت: پیمان ابدی همیشه طراحی صحنه های اکشن فیلم هایش را خودش انجام میداد و در این تله فیلم نیز هر امکانی که می خواست، تقدیمش میکردیم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقی درباره امکانات بدلکاری که از طرف گروه فیلمسازی چشم های نامحسوس در اختیار گروه بدلکاری و پیمان ابدی قرار گرفته بود افزود: اگر شادروان ابدی احتمال میداد که انجام عملی یک درصد ایمنی ندارد، خودش این کار را انجام نمیداد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در صحنه انفجار اتوبوس به او گفتیم که سقوط اتوبوسی آتش گرفته به در دره تا به حال در ایران اجرا نشده است اما زنده یاد ابدی گفت میخواهم بدعت گذار در ایران باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او با اشاره به صحنه مربوط به حادثه گفت: قرار بود او کوکتول مولوتوفی را روشن کند و داخل اتوبوس بیندازد و سپس از آن بیرون بپرد. بار اول فندک عمل نکرد و تا شادروان ابدی خم شد تا کوکتول مولوتوف را بردارد و روشن اتوبوس به انتهای مسیر رسیده بود. او دیر خود را از اتوبوس پرت کرد، قرار بود این وسیله نقلیه در دره پایین بیفتد، اما روی سینه پیمان توقف کرد و مواد منفجره عمل کرد. او تکه تکه شد. ما نمیتوانستیم برایش کاری انجام دهیم و نمیدانستیم باید چه کار کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقی با اشاره به عملکرد ابدی در چشم های نامحسوس اظهار کرد: او در پنج شش روز آخر، صحنه های بسیار خطرناکی را اجرا و با سربلندی از عهده آنها برآمد. من در پروژه های پیشین هم در خدمت او بودم. او بارها و بارها ماشین ته دره انداخته بود اما این بار اجل مهلتش نداد. پیمانه پیمان ابدی پر شده بود، نمیتوان گفت این اتفاق بر اثر سهل انگاری رخ داد چون او فرد بسیار دقیقی بود. او تاکید کرد: شادروان ابدی کاری نمیکرد که خدا ناکرده برایش خطری کند. او همه جوانب را در نظر میگرفت و بسیار ریاضی وار به قضایا نگاه میکرد سپس میگفت که فلان کار امکان پذیر است یا نه. اگر نظرش منفی بود، هیچکس بر تحقق عملی پافشاری نمیکرد. در صحنه مربوط به سقوط اتوبوس در دره گفت که انجام این عمل صد درصد بدون خطر امکان پذیر است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حقی در پایان اظهر کرد: تشک نجاتی که در همه صحنه ها همراه او بود کمی سر بود و علاوه بر آن تمرکزش را به علت روشن نشدن کوکتول مولوتوف از دست داد. به نظر می آید همین مسائل باعث ایجاد حادثه شد. کاش پیمان کوکتول مولوتوف را داخل اتوبوس پرت نمیکرد و خودش را نجات میداد، ولی متاسفانه اتفاقی که نباید می افتاد رخ داد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;پیمان ابدی و ترلان پروانه در خاطرات فردا (اسفند ۸۶)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 459px; HEIGHT: 346px&quot; height=532 alt=&quot;ترلان پروانه و پیمان ابدی در خاطرات فردا&quot; hspace=0 src=&quot;http://danial-h.persiangig.com/image/tarlan/khaetrate-farda-2.JPG&quot; width=659 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 461px; HEIGHT: 340px&quot; height=526 alt=&quot;ترلان پروانه و پیمان ابدی در خاطرات فردا&quot; hspace=0 src=&quot;http://danial-h.persiangig.com/image/tarlan/khaetrate-farda-1.JPG&quot; width=683 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 481px; HEIGHT: 392px&quot; height=524 alt=&quot;ترلان پروانه و پیمان ابدی در خاطرات فردا&quot; hspace=0 src=&quot;http://danial-h.persiangig.com/image/tarlan/khaetrate-farda-3.JPG&quot; width=637 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یادگاری هایی عزیز از پیمان ابدی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 479px; HEIGHT: 832px&quot; height=849 alt=&quot;یادگاری از پیمان ابدی&quot; hspace=0 src=&quot;http://danial-h.persiangig.com/image/tarlan/yadegarie-pemane-abadi-2.jpg&quot; width=506 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 485px; HEIGHT: 443px&quot; height=48 alt=&quot;یادگاری از پیمان ابدی&quot; hspace=0 src=&quot;http://danial-h.persiangig.com/image/tarlan/yadegarie-pemane-abadi.jpg&quot; width=193 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;(متن خبر: &lt;A href=&quot;http://khabarads.ir/&quot; target=_blank&gt;روزنامه خبر جنوب&lt;/A&gt;)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 04:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندی فن کلاب</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;بالا نوشت:&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دبیر محترم جناب آقای علوی نژاد خواهش میکنم پس از بررسی کامل وب حتما نظر خودشون رو در قسمت نظرات وبلاگ بصورت کامنت خصوصی و یا ایمیل برای من ارسال کنند. با تشکر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;یه سلام اردیبهشتی به همه دوستان خوب و مهربون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از هر چیز هفته شیراز رو تبریک میگم به همه همشهری های خودم و شیراز دوستان عزیز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و همچنین با کمی تاخیر (دوم اردیبهشت) تولد اندی جان رو تبریک میگم به همه طرفداران و هواداران این هنرمند ایرانی که این آپ رو تقریبا با موضوع معرفی وب طرفداران اون میزارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند مدت پیش برای سیو کردن تعدادی عکس قدیمی از اندی وارد وب ویکیپدیا انگلیسی شدم و از اون طریق به &lt;A href=&quot;http://andyfanclub.net/&quot; target=_blank&gt;ANDY Fan Club&lt;/A&gt; رجوع داده شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از گشتی که توی وب زدم دوست خوبی بنام آقای میلاد زارعی پیدا کردم که اونم مثله من از شیفته های اندی بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول موزیک ویدیو بسیار زیبای راز من (انیمیشن) رو دیدم که خیلی خوشم اومد و بعد هم به دانلود تشکر هنرمند خوبمون بخاطر ویدیو پرداختم که حالا اینجا هم موزیک ویدیو رو میزارم و هم آدرس فایل تشکر رو که پیشنهاد میکنم دانلود کنید. (شبکه جام جم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Razeh Man, Animation Music Video&quot; hspace=0 src=&quot;http://i42.tinypic.com/6ps4lu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.andyfanclub.net/RazehMan.html&quot; target=_blank&gt;Razeh Man, Animation Music Video, Watching Onilne&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;ANDY&apos;s Comment About Razeh Man Animation, Live In Jame Jam TV&quot; hspace=0 src=&quot;http://i41.tinypic.com/11r42lt.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.andyfanclub-videos.persiangig.com/Andy-RazehMan-Milad.WMV&quot; target=_blank&gt;ANDY&apos;s Comment About Razeh Man Animation&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی به مناسبت هفته شیراز گروه فیتیله به شیراز اومده و امروز و فردا (پنجم و ششم می) توی سالن شهید دستغیب برنامه دارن. کسانی که علاقه مند هستن برن با این شماره تماس بگیرن:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;۰۹۱۳۷۰۷۵۹۲۹&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Fitileh Goroup&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs537.xs.to/xs537/09111/amoos255.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن وب &lt;A href=&quot;http://soroushbayatpour3.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;انگلیسی&lt;/A&gt; من با موضوع بیوگرافی آندرانیک مددیان عزیز آپه. دوست داشتید سر بزنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاری باری با من ندارید؟ تا نوشته های بعد از حضورتون مرخص میشم. تا دیداری دوباره بای!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 11:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجشنبه پر ماجرا ...</title>
<link>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام به همه دوستانی که حدود یک سال تمام با من همراه بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبید؟ خوش میگذره؟ امتحانا رو چطور دادید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه هشتم اردیبهشت تولد یک سالگی این کلبه کوچولوی ماست!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Happy Birthday Dear Weblog&quot; hspace=0 src=&quot;http://i15.tinypic.com/6cxg9eb.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دوست داشتم یه برنامه ویژه برگزار میکردم اما ... بگذریم اگه هشتم اردیبهشت نشد تا اواسط تیر یه سورپرایز واستون میارم که در صورت نیاز همکاری به دوستان هم خبر میدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام راجع به پنجشنبه ای که گذشت که البته متاسفانه یا خوشبختانه خیلی هم طولانی بود رو بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز بنا به دلایلی ساعت یازده از مدرسه تعطیل شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از تماسی که با مادرم گرفتم و هماهنگی یه سری رفتم مرکز (صدا و سیما) خوب میدونید هر بازیگر یا مجری یا هر کسی که توی اینجور کارا باشه برای وارد شدن به کار باید یه تست کوچولو بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم روزی که از کار اجرای رادیو انصراف دادم و وارد کار گزارشگری شدم دوباره برای اینکار تست دادم و اونها هم گفتن باهاتون تماس میگیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما هم که دلمون خوش بود که کارشون درسته تا اون هفته صبر کردیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی که رسیدم اونجا با هماهنگی صدا تماس گرفتم و قضیه قبولی رو جویا شدم. اونها گفتن ما با شما تماس گرفتیم ولی موبایل شما خاموش بوده (درصورتیکه گوشی من بیست و پنج ساعت شبانه روز روشنه) بعد از کلی جر و بحث قرار شد وارد باشگاه خبرنگاران جوان بشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به کوب خودمو رسوندم پیش آقای سرکوبی (مسئول باشگاه) ایشون گفتن شنبه تماس بگیرید که حالا هر چی زنگ میزنم جواب نمیدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم خونه و سینمایی خاطرات فردا رو دیدم. بعدشم تا ساعت شش پای GTA IV نشستمو شب هم عروسی دختر عموم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهمونی بازم مثله اون دفعه توی مجتمع ستاره فارس بود. چشمتون روز بد نبینه نه که پنجشنبه بود نصف بیشتر جمعیت شیراز اونجا بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Me , Before Party&quot; hspace=0 src=&quot;http://i44.tinypic.com/18ykh4.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه به هر بدبختی که بود توی پارکینگ مجتمع خودمون رو جا دادیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم که رفتیم بالا رستوران اصلی طبقه سوم بود اما اونا توی کارت نوشته بودن طبقه پنجم ما هم این قدر رفتیم بالا تا رسیدیم به پشت بوم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد زنگ زدیم پسر عموم تا بیاد دنبالمون! (شد مثله دایلوگ های اشکها و لبخند ها)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرتون رو درد نیارم ساعت نه و نیم رسیدیم توی سالن. پدرم رفت تا با همه فامیل سلامو احوال پرسی کنه منم میخواستم برم همراشون اما پسر عمو کوچیکم + دختر عمم و دختر پسر عمم نذاشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(ده رقمی رو دیدید؟ داستان من یه چیزایی تو مایه های نقش جواد رضویان توی اون فیلمه)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ساعت یک اونجا بودیم بعد از خداحافظی ، گفتیم حالا زوده بریم خونه. جاتون سبز رفتیم حرم شاهچراغ.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;Holy Shrine&quot; hspace=0 src=&quot;http://i43.tinypic.com/11bm9mu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین بار بود ساعت یک و نیم میرفتیم اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی خلوت بود حتی کبوترا هم خواب بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه زیارت کوچولو (واسه همه دعا کردم) و ساعت دو هم برگشتیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونم همیشه زیاد مینویسم اما این همه رو که نمیشه توی یه پارت جا داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه اگه فرصتی بود تا سه شنبه در خدمتتون باشم میام ولی اگه نه یواش یواش سورپرایزامو اجرا میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدانگهدار و به امید دیدار ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Apr 2009 07:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soroushbayatpour&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>soroushbayatpour</dc:creator>
<guid>http://soroushbayatpour.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
